خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

I Will Always Love You

Whitney Houston- 1963-2012

 

يادمه يک بار جايي خوندم از يك سني كه مي‌گذري‏‏، زندگي ديگه چيزهاي جديدي بهت نمي‌ده و شروع ميکنه به گرفتن چيزهاي و کسايي که داري.

 

واقعا نمي‌دونم چرا خبر فوتش اول صبحي بدجور برام سنگين بود، چون معتقدم هنرمند تا وقتي که هنرش هست زنده ست،و بود و نبود خودش اونقدر مهم نيست!

شايد اون هم خيلي زود به خاطر شهرت زودرس‏، بي تجربگي و شور و نشاط و استعداد زيادش قرباني شد.مثل خيلي ديگه از خواننده ها و بازيگرهاي دهه٩٠ . ولي فكر مي‌كردم بازهم زندگي نابود شده اش روجمع و جور مي‌كنه و بر مي گرده. مساله ناراحت كننده ديگه اينه كه اين اتفاق وقتي افتاد كه همين كارو شروع كرده بود.

اسم و صداي ويتني براي من مملو ست از صدها خروار خاطره سالهاي نوجووني و جووني…گره خورده با سالهاي دهه 90- اواسط 70 خودمون- که براي من هنوز پر از اميد و آرزو بودن، و خودم پر از انرژي. هنرمندها ، فيلم‌ها و ترانه هاي محبوب اون-با

Kevin Costner, Ace of Base, Fugitive, Careless Whisper, Jurassic Park, Alec Baldwin, Desperado, Macarena, Nirvana, Bodyguard, Killing me Softly, Unbreak my Heart, Heat, November Rain, Black or White…

باورم نمي‌شه به اين زودي اين‌همه سال گذشته باشه. انگار همين ديروز بود سوم دبيرستان بوديم و بعد از فيلم بادي‌گارد يهو يكجور جنون خوانندگي همه مدرسه رو گرفته بود. همه هوس چهچهه زدن به سرشون زده بود!( با چه صداهايي!)…

.

Yeah dear Whitney, I will always love you.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Survial Kit, AGAIN……

Survival Kitفکر میکنم اکثر دوستان انیمیشنی جریان چاپ ناجوانمردانه کتاب
و اقدام غیر حرفه ای انتشارات فارابی رو به خاطر داشته باشن.(اشخاصی که اطلاع ندارن میتونن مطالب مربوط به مرداد 88 رو ببینن).انواع اقدامات و پیگیری های فراون من اعم از تلفنی، حضوری و حتی نامه نگاری های پی در پی به جایی نرسید و مسوولین به ظاهر محترم این بنیاد حتی یک بار هم جوابی ندادن.
روز چهارشنبه 4 آبان مطلع شدم این بنیاد برای اثبات بیشتر بی مسولیتی و صحه گذاشتن به موجودیت خودش، کتاب رو به چاپ دوم!! رسونده- به معنای دهن کجی به همه اعتراضات صاحب اثر. و جالب اینه که بعد از گذشت دو سال و اندی، نه تنها هنوز یک تماس هم با من گرفته نشده، بلکه حتی یک نسخه از کتاب رو هم برای من نفرستاده‌اند.
قابل توجه دوستان عزیز: اگر یادتون باشه، همون موقع هم گفتم اگر دست نگه دارین و این نسخه دزدی کتاب رو نخرین، مدتی بعد نسخه با کیفیت و صحت مناسب چاپ می‌شه. حالا این که یک عده با عجله رفتن و نسخه مجعول با اون کیفیت و بدون رضایت صاحب اثر رو گرفتن حرف دیگه‌ایه، ولی لازم دونستم بگم کتاب ویلیامز توسط انتشارات آبان در دست چاپ و در حال حاضر در لیتوگرافی‌ه و حداکثر تا 3-4 هفته دیگه منتشر می‌شه. اگر هم اهمیتی به نابودی حقوق مولف و ناجوانمردی ناشر و… نمی‌دین، به فکر خودتون باشین و برای احترام به خودتون به جای کتابی سیاه و سفید و مملو از غلط، نسخه‌ای تمام رنگی با 15 صفحه اضافه تر و ترجمه و ویرایش درست، و با قیمتی تقریبا برابر تهیه کنین.
دیگه خود دانید.

يک روز درگير…

انصافا بعضی روزهای یک انیماتور اینقدر جالب و انتزاعی می گذره که مرورش برای خودش توهم‌زاست! بد ندیدم یک روزش رو نمونه اینجا بگذارم بقیه هم متوهم بشن….
یکی از روزهای ماه اول پاییز، ساعت 7 صبح
با انگشت‌های منجمد سخت مشغول آخرین اصلاحات کار روتوسکپي برای فرستادن و تایید نهایی هستم و دعا می‌کنم دل صاحبخونه عزیز به رحم بیاد و بالاخره رضایت بده شوفاژ رو روشن کنن؛ چون با این وضعیت تا یکی دو روز دیگه احتمالا از شدت بخار نفس چیزی نمی‌تونم ببینم. و سعی می کنم به مسایل بی ربط و اهمیتی مثل قرضی که موعدش گذشته،پذيرش دانشگاه و کارهای مربوط بهش، قبض‌های پرداخت نشده تلفن و موبایل، تکمیل نقاشی اتاق و صد البته این که روتوسکپی باید این هفته به خاطر یک مشت ریال براي هزینه پذیرش تموم بشه چون سوپروایزر عزیز دوماه گذشته وقت و حوصله نداشته پلان‌ها رو چک کنه و یک هو همه رو می خواد؛ فکر نکنم… .تمرکز کن…تمرکز…
12:30
خب، خداروشکر، 90 % پلان ها چک شده. برای تکمیل شاهکار هنری نقاش محترم می دوم بالا . جاهای خالي دیوار رنگ می شن و لبه های کاغذ دیواری رو دوباره می چسبونم…..خب نمی شد شاگردها رو آورد توی اتاقی که وحشت کنن، باید به سرووضعش مي‌رسيدم تا دوباره حالت کلاس پیدا کنه.بدبختانه اگر الآن کارو تموم نکنم هم دیگه درست نمی شه.
1:30
دوباره با سروضع نیمه رنگی و نیمه چسبی برگشته‌ام پشت مانیتور.البته به سختی، چون در راند دوم کار از چهارپایه پرت شده‌ام پایین و به وضع معجزه‌ آسایی زنده و یک پارچه هستم. از همه مهمتر این که انگشت‌ها هنوز کار می|‌کنن! خوبه!
2:30
رایتر بازی درآورده و برای اولین بار مي‌بینم که سه تا سي‌دي رو می سوزونه تا عاقبت رایت کنه . احتمالا متوجه شده چقدر عجله دارم…. دوباره رو سي دي چک می کنم؛زنگ می زنم پیک ته کوچه و تاکید می کنم عجله دارم .برای همین هم 45 دقیقه می گذره و خبری نمی شه.بازم تماس مي گیرم و پیگیر می شم، ظاهرا فرستاده ان! توی این مدت در به در دنبال بلوزی می‌گردم که یک ساعت پیش رنگی درآورده‌ام و به طرز غریبی ناپدید شده-آدرس و شماره تلفن سوپروایزر محترم توی جیب اونه.ظاهرا مریخی‌ها اون و پیک موتوری رو باهم دزدیده‌ان.مثل جن زده‌ها همه جا رو می‌گردم و در حال دویدن با مادر گرامی روبرو می‌شم، ناامیدانه از پیراهن سبزرنگ می پرسم. نگاه سرزنش باری تحویلم می ده: «چرا، انداخته بودی کف اتاقت! کی می خوای آدم شی؟»
توی سرزنان می‌دوم زیرزمین- کاغذ فقيد به همراه چند یادداشت و تلفن مهم دیگه توی ماشین لباسشویی به کره‌ای کاغذ به اندازه فندق تبدیل شده‌ان و طبعا از آدرس هم اثری نیست. برای تکمیل صحنه، پیک محترم همین موقع به شدت و با پشتکار زنگ درو میزنه.از این که چطوری و با چه تمهیداتی مشکل‌و راست و ریس می کنم ، می گذریم.
12:30
پشت مانیتور مشغول تصحیحم.سوپروایزر چند ساعت پيش تماس گرفت، شاکی: سي‌دي باز نشده. یکهو در آروم باز می شه: پدرجان هستند با نگاهی به شدت درهم روی چهره‌ای گرفته. «بفرمایید؟؟» قدری مکث می کنه، از زیر ابروهای درهم نگاهي تحویلم می ده. نفس سنگینی بیرون می‌ده و با تمانینه می‌آد جلو، چیزی می اندازه روی میز: «این چیه؟؟؟»
با چشم‌های خون گرفته خسته‌ای که به زور می‌بینن، سعی میکنم هویت چیزی رو که پدرجان آورده کشف کنم: شبیه یک کيسه کاغذي کوچک مچاله و رنگ و رو رفته به نظر میرسه. با قیافه ای سراپا علامت سوال می پرسم از کجا اومده؟ ظاهرا از کف اتاق بنده که برای نقاشی کن فیکون شده. عاقبت متوجه می‌شم یک بسته کوچیک
ه، ازهمون رطوبت‌گيرهايي که توي بسته‌بندي همه چيز از کفش گرفته تا آدمس هست، ونوشته‌هاي روش تقريبا پاک شده. silica gel
توضیح می‌دم. در سکوت بالای سر من ایستاده و خیره شده. یه مدت سکوت می کنه و بعد می‌گه: « من می‌دونم چیه، شیشه ست!!!» و بعد از یک مکث سینمایی 30 ثانیه ای به همراه سر تکون دادن، می‌چرخه و می‌ره بیرون. فکرمی‌کنم حالا چشم‌هام به اندازه بشقاب غذاخوری شده باشن. کلا چنان مبهوت این نتیجه گیری بی‌نظیر هستم که براي جلوگيري از خنده الکتريکي ، مبهوت ادامه کار تا صبح رو انتخاب میکنم.سعی میکنم به دادگاه خونگی فردا فکر نکنم!
به هر حال فردا روز دیگه‌ایه….

بوی گند ماه مدرسه

اول صبح با صدای وحشتناک عربده از خواب می پرم .چرا فکر می کردم شب که تا ساعت 3 کار می کنم حداقل می تونم تا 8 بخوابم؟. حساب روزها رو گم کرده ام،بین چند حدس اولیه از احتمال یک جور دعوا و عربده کشی خیابونی(که این منطقه کم پیش نمی آد)، تا تظاهرات به مناسبت توهین به چیزی یا کسی و …

چند دقیقه ای طول می کشه تا حساب و کتابی بکنم و به این نتیجه برسم که بله، اواخر شهریوره و این اصوات ترسناک هم از دبستان پسرانه دو کوچه بالاتر می آد. گویا کلاس اولی های بدبخت هستن که داره ازشون استقبال می شه.(طفلی همسایه های نزدیک) ولی بازم نتونستم تن صدای این آقا و روز اول مدرسه بچه ها بیچاره رو به هم ربط بدم. بیشتر به اصواتی که مداحان محترم از خودشون خارج می کنن بود. ولی جالب تر از همه این ها، مضمون جملات بود: صرف انواع «مرگ بر». فکر می کردم این الفاظ مهرورزانه مربوط به زمان ما می شد، هنوز هم ادامه داره؟! دوره تحصیلی ای که این طور شروع بشه، عاقبتش دیدن داره …

تلویزیون از کلاس اولی ها گزارش تهیه کرده:

«می خوای بزرگ شدی چکاره بشی؟

- دکتر!

- خانم دکتر!

- پلیس!

برای چی پلیس؟

- برای این که مردمو جریمه کنم!!

گزارش از آغاز سال تحصیلی دانشجویان: تصویر چند تا قبر، و بازهم صدای عروعری به مناسبت شروع سال تحصیلی با انرژی و نشاط! با قبر!!

…دختر دوستم امسال می ره کلاس اول. چندماهه عزا گرفته که چطوری دلش بیاد عزیزدوردونه شو رو ملحفه پیچ کنه بفرسته اونجا، اونهم بچه ای که تا چند روز قبلش مطابق جدیدترین مدها لباس می پوشیده می رفته بیرون! می گه بچه ام شکل کلفت ها شده… در حیرته چطور باید 2 میلیون شهریه مدرسه ای رو بده که چنین روپوشی برای دختربچه های این سن تعیین می کنه…

شروع دوران حفظ کردن بی دلیل و هدف، از بین رفتن هر نوع خلاقیت و انگیزه، رقابت بیهوده و فرساینده و نابودی بهترین و شیرین ترین سال های جوانی به مدت 12 الی 18 سال را به همه کلاس اولی های عزیز تبریک و تسلیت می گوییم.

اساتيد و ديگر مصائب

اين مدت چندين نفر از دوستان تماس گرفتن و يا پرسيده‌ان: چرا ديگه نمي نويسي؟ البته مساله فيلتر شدن WordPress‌ شايد يکي از دلايل باشه، ولي مسلما دليل اصلي، گرفتاري بيخودي بود که در اين 5-6 ماه اخير براي خودم ايجاد کرده بودم.

هميشه براي همه شاگردا سخنراني مي‌کنم که کارو براي دقيقه 90 نگذارين و از چند ماه جلوتر شروع کنين و چي و چي…براي همين هم زود دست به کار شدم. چون deadline براي فرستادن مدارک اول August هست ، فکر مي‌کردم به موقع کارو شروع کرده‌ام، و سر وقت هم تموم مي‌شه.

هيچ فکر نمي کردم گرفتن پذيرش دانشگاه ممکنه اين‌قدر پرفراز و نشيب بشه و اذيت کنه. از «آزاد کردن» مدارک دانشگاهي و ريز نمرات و تاييد و بعد ترجمه‌شون گرفته، تا آماده کردن پورتفوليو و نمونه کارها و رزومه و ….

ولي هيچ کدوم از اين کارا به پاي گرفتن Letter of Recommendation نرسيد!!‌ بخشي که فکر مي کردم کم دردسرترين قسمت کار باشه. همونطور که مي‌دونين براي تحصيلات تکميلي دانشگاه‌ها ، بايد سه تا به اصطلاح «توصيه نامه» داشته باشين. من هم 8-9 نفر رو انتخاب کردم و دلم خوش بود که عاقبت از ميون اين‌ها ،‌3 تا انتخاب! مي کنم. مساله اين‌جاست که گرفتن اين نامه ها از اسفند 89 شروع شد و تا مرداد 90، يعني 5 ماه بعد، هنوز به انجام نرسيده!

غافل ازاين که اساتيد محترم ما بيش از اونچه که فکر مي‌کردم ناز دارند و بايد با تريلي نازشونو کشيد. تنها چيزي که خوابشو هم نمي‌ديدم اين بود که بعد از 6 ماه دوندگي و تعطيل کردن کار و زندگي و کلي بدبختي کشيدن و استرس، عاقبت به خاطر دو تا امضا به deadline ‌نرسم و يک سال و خرده‌اي از زندگي عقب بيفتم.

دوستان در جريان هستن حتما که اصولا اين جور نامه‌ها  و کلا نامه‌نگاري رسمي در زبان انگليسي اصول مشخص و خاصي داره که بايد ازشون پيروي کرد. حالا اينکه اساتيد محترم کشور ما از اين اصول خوششون نمي‌آد، داستان ديگه‌اي داره. نامه‌ها بايد به صورت online‌فرستاده بشه.

يکي از اساتيد معروف  و شناخته شده سينما، کلا با اينترنت کاري ندارن و مي‌گن ميل هم ندارن. بنابراين ناچارا حذف مي‌شن.

ديگري کلا ازقيافه بنده خوشش نمي‌آد. بعد از اين درخواست دائم reject ام مي کنه.

آقاي استاد ديگه منو مي‌شناسه، کلي معرف هم دارم، ولي چون «دردانشکده سينما تاترشاگرد ايشون نبوده‌ام» نمي‌تونه نامه‌مو امضا کنه. دانشگاهي که خودم توش درس داده‌ام؟

استاد بعدي از هيات علمي دانشگاه تهران-که کلي توصيه شده‌ان- بعد از مدتها ميل و sms زدن، بالاخره افتخار زيارت مي‌دن و در نيم ساعتي که فرصت داده‌ان، فقط مي‌گن که  کلا بي‌خيال شم چون احتمال قبولي‌ام 1% ه، سنم بالاست و رزومه کاري قابل توجهي ندارم، و اصلا چرا مي‌خوام برم؟!؟

يک نفر ديگه که بسيار هم بهش ارادت داري، به شدت قول کمک و همکاري مي ده، و بعد به همون شدت ناپديد مي‌شه و صدها کيلومتر عذر و دليل براي به فردا و پس فردا انداختن يک جلسه 40 دقيقه‌اي مي‌آره. اين‌قدر که 4 ماه  درانتظار رسيدن اين جلسه ناممکن تلف مي‌شه.( و هنوز اندر کف دليل اين کار مي‌موني).

همه اين‌ها به  کنار، رفتار اساتيد محترم اينقدر در اين مدت جالب بود و عکس العمل‌هايي که ديده‌ام  که بايد کتابي در موردش نوشت؛ با چنين عنواني:  « چطور دانشجو را آزار دهيم  » يا  « 101 شيوه کوچک‌تر آزاري »    يا : « چگونه ياد گرفتم از موقعيت و سن خود سواستفاده کرده وبه دانشجوي بي‌دفاع توهين کنم »  .

تصورکنيد، بعد از مدت‌ها پيگيري موفق به ديدار استاد پيشکسوتي مي‌شين که مدت ها بوده آرزوي ديدار و صحبت با ايشونو داشته‌اين. خب ، بنابر توصيه يکي ديگه از اساتيد که واسطه شما شده‌ان ، پيش‌نويسي تهيه کرده‌اين که وقت ايشون گرفته نشه.( با توجه به همون اصول کذايي که اشاره شد از منابع معتبر). شب ميلي براي شما مي‌زنن انباشته از توهين و تمسخر، که مضمون کلي‌اش اينه : که من اينو امضا نمي کنم، چون ترجيح مي‌دم Honest و truthful باشم!! ايشون بخشي از نامه را که از نوشتن 7 جلد کتاب صحبت شده بوده highlight  هم نموده‌ان. در مورد فيلم‌هايي هم که ذکر شده بوده کار کرده‌ام ، گفته‌ان همه رو بيار دفتر ببينم! هيچ فکرشو هم نمي کردم آخر عمري توهين و افترا به يک تنها چيزي که هيچ وقت در زندگي متهم نشده بودم ، ببينم… دروغ گويي!. نمي‌دونم چه مي شه گفت، آيا به نظر شما گرفتن يک عدد امضا ارزش رفتن زير بار اين همه تحقير و توهين‌و داره؟

يک مشکل بزرگان و پيش‌کسوتان ما شايد اين باشه که نمي‌خوان قبول کنن هر آدمي، هر چقدر کوچيک، براي خودش انسانه و شخصيت داره  و بالاي قله ايستادن و به  بقيه  خنديدن و نگاه حقارت بار انداختن، اين حقيقت‌و عوض نميکنه. حتي بعضي اصلا نمي‌خوان اين حقيقتو قبول کنن که سال‌هاست متوقف شده‌ و در ورطه تکرار افتاده‌ان. منتهي بايد باهاشون مثل يک شي مقدس رفتار بشه.

و از همه مهمتر، مختارن هرچور توهين و رفتار بدي رو که دلشون مي خواد با بقيه و بخصوص دانشجوها و آمهايي که ازشون کوچکترن،‌داشته باشن. حتي اينکه بهشون زنگ بزني و 2 دقيقه تموم يک بند سر آدم هوار! بکشن! چه کسي به يک استاد! چنين مجوزي داده؟ آيا صرف گرفتن يک همچين لقب، و مسن تر بودن،  برابر با اخذ جواز توهين‌ه؟؟

اگر «استاد» و پيشکسوت شدن همچيچين چيزيه، شخصا ترجيح مي‌دم در همين سن بميرم.

دلم بيشتر از 1 سال عقب افتادن ، براي زحمت و استرسي که توي اين 6 ماه کشيدم مي‌سوزه. زماني که حتي با دست شکسته و در گچ، يک دستي دائم در حال نامه تايپ کردن و خواهش و التماس از «اساتيد» بودم.

 

 

يك روز داغ ديگه. اينقدر داغ كه حتي كلاغ‌ها  و گربه‌ها هم غيب شده‌ان. حتي هوا هم خوابش برده.

چقدر تو بچگي دلم خوش بود به رسيدن تابستون. براش لحظه‌شماري مي‌‌كردم. دلم خوش بود به تموم شدن امتحان‌‌هاي خودمون و مادرم، فرار از شهر و پناه بردن به باغچه و استخر قديمي‌‌ و درخت‌هاي آشنا. حتي برام مهم نبود دور بودن از كلاس‌هاي تابستوني ، و دوستاي مدرسه.

دلم خوش بود به پرسه زدن لابلاي درخت‌ها و بالا رفتن و سقوط كردن ازشون، شكار حشرات و قورباغه و گِل بازي، خوندن چند صدباره كتاب‌هاي محدود خودم و دستبرد يواشكي به كتاب‌هاي خواهرم،خدا خدا كردن كه برق نره براي تماشا كردن ١ ساعت برنامه كودك در روز؛ جزغاله شدن و پوست انداختن زير آفتاب بدون كرم ضد آفتاب  و فرار از دست مادرمون كه نمي‌‌گذاشت بريم توي حياط، تا امروز به‌خاطر كك و مك‌ها كلي حرص بخورم.

حالا همين تابستون عزيز تبديل به چي شده؟ در غل و زنجير بودن بيشتر، اضطراب بيشتر. نگراني بيشتر . هر روز كه مي‌خوام براي كاري برم بيرون، بايد با چشم‌هاي نگران و پر از دلهره مادرم كه تا دم در دنبالم مي‌آد روبرو بشم. وحشت و اضطرابي كه هرروز موقع بيرون رفتنم داره و مي‌دونم كه تا برسم خونه ساعت ‌ها رو مي‌شمره. انگار كه هر روز منتظره برنگردم! كلي سفارش مي‌كنه: تو روخدا مراقب باش، اينو نپوش، اينو سرنكن، حرفي نزن… انگار مجرم فراري از زنداني و تحت تعقيب هستم.

طفلك بيشتر از تمام خطرات موجود جهان ، از نيروي ا.ن.ت.ظ.ا.م.ي مي‌ترسه. از رفتن و ناپديد شدن من.نمي‌دونم جاي ديگه‌اي هم توي دنيا هست كه مادر‌هاش، به جاي ترس از دزد و جيب‌بر و آدمكش و…، از پليس واهمه داشته باشن؟! هر دو ساعت يك‌بار هم زنگ مي‌زنه ببينه زند‌ه‌ام!

 استخرهاي سرپوشيده خفقان آوري كه گهگاه با پول خون مي‌ريم، ديگه هيچي از نشاط و كيف اون وقتها رو نداره. بخار كلر و نبود اكسيژن آدمو از شنا كردن پشيمون مي كنه…. امسال هم که ديکه با وجود اتفاقات جالب! گروهي، جرات رفتن به استخر رو هم نداريم!

گاهي اوقات توي مترو و خيابون در حالي که در حال عرق ريختن و خفه شدنيم، به دختر کوچولوهاي يکي دوساله بغل مادراشون حسوديم مي‌شه که تنها موجودات مونث عاقل جمع به حساب مي‌آن، چون مناسب تابستون لباس پوشيده‌ان! اگر مي‌دونستم با بزرگ شدن تبديل به يک جاني بالقوه مي‌شم و همه جور حق انساني ازم گرفته مي‌شه، اصلا بزرگ نمي‌شدم! اي کاش همون سنت اعراب رو در مورد دخترامون به جا مي‌آورديم و به يک زنده به گوري تدريجي 30-40 ساله محکوم‌شون نمي‌کرديم…

 تابستون….کجايي؟ چرا ديگه نمي‌تونم حست کنم…؟؟

 

دلمون به ultrasurf خوش بود که اونم تازگي‌ها کار نمي کنه… فکر کنم بايد واقعا به فکر آدرس جديد باشم…

کلي خبر خرداد بيات شد رفت.:(

 

سن ايچ و ديگر هيچ

امسال هم مثل هميشه محل « استراحتگاه » خيلي کوچولو و مختصر بود و بازم مثل سال‌هاي قبل، دوستان « سن ايچ » بخش زيادي از اين فضا رو براي خودشون اختصاصي کرده بودن. هيچ نفهميدم چه جوره که اين کارو مي کنن و جالب تر اينکه هيچ وقت نديدم به کسي هم توي نمايشگاه سن‌ايچ بدن! ديدن جمعيتي که وسط ظهر توي ذل گرما بيرون اين چادر بدون جاي نشستن و استراحت ايستاده بودن و اين دو سه نفر همه نيمکت ها رو اشغال کرده و وسايل‌ بي مصرف‌شون رو گذاشته بودن، واقعا ديدني بود. به هر کسي هم که نزديک اين محل مي‌شد و احيانا جرات مي‌کرد يک لحظه بنشينه، به شدت پرخاش مي‌کردن.

  

توي اين غرفه سر بچه ها تاج مي گذاشتن! نمي‌دونم چرا براي بچه‌ها اينقدر جذاب بود؟؟ چه طوري صف کشيده بودن و بالا پايين مي‌پريدن و ذوق مي کردن…اين وسط يک عده هم غمگينانه به ميله‌هاي دور غرفه آويزون شده بودن با حسرت زل زده بودن به بچه هاي تاجدار. چون هرکسي تاج مي خواست ، مي‌گفتن « اول بايد خريد کنين ». خيلي از پدرو مادرها هم که کلي کيسه کتاب دستشون بود،منصرف مي‌شدن و بچه‌ها رو کشون کشون و گريه کنان با خودشون مي‌بردن.

تو اين فکر بودم نمي‌شد  به جاي اين‌همه تبليغات رنگ و وارنگ بي مصرفي که دست مردم مي دادن ،روي زمين مي‌ريخت و همه جا رو فرش کرده بود، همين‌ها رو روي به اصطلاح « تاج »هاي مقوايي چاپ مي کردن . به نفع خودشون بود، خيلي بهتر خونده مي‌شد. هزينه اضافه‌اي هم نداشت.

دنياي بد مادي‌اي شده، نه؟؟

بازم مرکز گسترش….

مسولين محترم مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي از چند هفته قبل به من اعلام کرده بودن که براي نمايشگاه غرفه گرفته‌ان . حالا اين حرف که درست نبود هيچ، بازهم کوتاه نيومدن و تلفني بهم خبر رسوندن که مشکل تشابه اسمي پيش اومده و اشتباها اسم « انتشارات مثلث » بالاي غرفه خورده. ما هم شکر خورديم و اين خبر رو اعلام کرديم. متاشفانه بعدا خبر رسيد که اين هم صحت نداره، و عملا براساس search رايانه اي اطلاعات مستقر در نمايشگاه و جستجوي فراوان دوستان ، هيچ اثري از فرهنگ جامع انيميشن ثبت نشده. نميدونم اين مساله رو جز به بي در و پيکر بودن اين مرکز محترم-حداقل به عنوان ناشر- به چه چيزي بايد نسبت داد. در حالي‌ که  ناشر دولتي ديگه- سوره مهر- طبق وعده و قول خودش، هر دو عنوان کتاب انيميشن رو به نمايشگاه رسوند و به شيوه مناسبي عرضه کرد که اتفاقا خيلي هم مورد استقبال قرار گرفت. فقط متاسفم، همين.

بارون مي‌آد چرچر

يکي از تنها غرفه‌هايي که چندتا خانوم خوش اخلاق توش بودن، غرفه کانون بود. نمي دونم به اين خاطر بود، يا صداي « بارون مي‌آد چرچر» که پخش مي‌شد و بچه‌ها که مبهوت ايستاده و به مانيتورها خيره شده بودن. ديدن استقبال از انيميشن ملي! مي‌چسبه. فکر کنم بيشترين چيزي که مي خريدن DVD اين کار بود تا کتاب! بايد به خانم جواهريان تبريک گفت. حيف که اکثر کتاب‌ها همون‌هايي هستن که خود من باهاشون بزرگ شده‌ام(حداقل بهترين‌ها). دنبال عنوان جديد جالب گشتم و چيزي نيافتم.

غرفه  انجمن حمايت از حقوق کودک « مقنعه » مي‌فروخت. مي‌شه يک نفر ربطش رو براي من بگه؟؟

روز آخر

توي صف طويلي توي غرفه کودک و نوجوان هستم و کارتم هم جواب نمي‌ده. خانم خسته و کلافه بهم مي‌پره: «خانوم، موجودي کارتت کافي نيست »! بقيه يک جوري بهت خيره ميشن انگار آدم کشته باشي. هرچي هم توضيح مي دم امروز صبح ازش پول برداشتم و يک بار ديگه امتحان کنه، کوتاه نمي‌آد. کتاب‌هاي توي کيسه رفته رو مي‌گذارم دستش بمونه که برم از عابر بانک سيار پول بگيرم. توي اين گيرودار،مي‌شنوم پهلوي صندوق بغلي، خانم جووني مدتيه ايستاده و فروشنده چندتا کتاب باريک براش بارکد مي‌زنه.« 25 تومن ميشه ».  خانمه يواش ، با صدايي که فقط من مي‌شنوم مي‌گه « اگه ممکنه يکي‌شو کم کن ». ظاهرا يکي، دوتا، سه تايي رو برمي داره که به بودجه شون برسه. يکهو از کنار پام صداي هق هق خفه‌اي مي‌شنوم. دختربچه که اينقدر کوچيکه به زور ديده ميشه و فقط لباس رنگ وارنگش ديده ميشه اشتباهي لباس منو به جاي مانتوي مامانش گرفته مي‌کشه. « مامان، توروخخخدا..! » حالم گرفته ميشه. مي‌آم بيرون مي‌شينم. از خير رفتن پول گرفتن مي‌گذرم، مي‌رم سمت مترو.

دلم مي خواست نمايشگاه امسال‌ با تصاوير قشنگ تري توي ذهنم، تموم بشه.

 

جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي به روايت تصوير و چند جمله به يادماندني!

 خانم بچه به دست مي‌پرسه: « خانوم، اين نمايشگاه بازياي يارانه‌اي همينجاست » ؟

 

  اين آقا با لباس گاندو مي‌ره وسط جمع دختر بچه‌هاي دبستاني. يکي از بچه‌ها جيغ مي کشه:« به من دست نزن، نامحرمي »!!

 هواي تقريبا آفتابي در عرض کمتر از يک دقيقه تبديل مي‌شه به توفان حسابي. مثل هميشه برخورد مردم و مسولين! با همچين چيزي بي نظيره. کلا مردم عزيز ما استاد بحران سازي هستن. وسط اين صحراي محشر، يکي به اين کاراکتر داد مي زنه: « سرتو بگير باد نبره »!!

…و البته اينکه در محلي که همه از 6-60 ساله مشغول عکس و فيلم گرفتن با گوشي‌هاي مدرن‌شون هستن، يکي از مسولين محترم حراست روزي 5 بار يقه منو(با کارت ستاد اجرايي به گردنم) مي گيره با تهديد کننده ترين لحن ممکن مي‌پرسه:« خانوم، شما مجوز داري عکس مي‌گيري » ؟!؟

 

به موقع از دست بچه‌ها نجاتش دادن، وگرنه کشته بودنش!

 

با وجود انواع بازي‌هاي عجيب و غريب روي صفحه‌هاي بزرگ، هنوزهم وررفتن با سيستم‌هاي کوچکتر و دستي براي بعضي‌ها جذاب بود.

 اين جماعتي که مي‌بينين اين طور مجذوبانه محو بازي‌ها نشدن، صحنه‌هاي جذاب و ديدني دويدن و فرار ملت از طوفان رو تماشا مي‌کنن!

همين‌جا هم چند دقيقه‌اي که حراستي‌ها درها رو بستن مردم وارد محوطه نشن، داشت کلي دعوا راه مي‌افتاد. خوشبختانه زود تونستيم در بريم و شاهد ردوبدل شدن کلمات زيباتر و احيانا زدوخورد نباشيم.

اين آقا دو سه ساعتي نشسته و مشغول بازي با آتاري بود. گمانم حال وهوا و دکور نوستالژيک غرفه بدجوري گرفته بودتش.

 

 

 

 

 

 

 

این هم قهرمانان  بازی های ایرانی!

تصور کنيد:

طبق گفته مخابرات محترم، يکي از خطوط تلفن منزل ما فيبر نوري و ديگري PCM مي‌باشد= براي هيچ کدوم امکان استفاده از ADSL وجود نداره. مي‌فرمايند: شايد 3-4 سال بعد نوبت به درخواست شما برسه و کابل هاتون عوض بشن.

تمايس با ايرانسل و مبين نت براي وايمکس: شما تحت پوشش ما نيستين.

استفاده از Dial-up هم به علت PCM‌ بودن سيم‌ها ، به سختي فراوون و با 3/1 سرعت همه جا انجام مي‌شه!

همه چي آرووومه!!! من چقدر….

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.