اين مدت چندين نفر از دوستان تماس گرفتن و يا پرسيدهان: چرا ديگه نمي نويسي؟ البته مساله فيلتر شدن WordPress شايد يکي از دلايل باشه، ولي مسلما دليل اصلي، گرفتاري بيخودي بود که در اين 5-6 ماه اخير براي خودم ايجاد کرده بودم.
هميشه براي همه شاگردا سخنراني ميکنم که کارو براي دقيقه 90 نگذارين و از چند ماه جلوتر شروع کنين و چي و چي…براي همين هم زود دست به کار شدم. چون deadline براي فرستادن مدارک اول August هست ، فکر ميکردم به موقع کارو شروع کردهام، و سر وقت هم تموم ميشه.
هيچ فکر نمي کردم گرفتن پذيرش دانشگاه ممکنه اينقدر پرفراز و نشيب بشه و اذيت کنه. از «آزاد کردن» مدارک دانشگاهي و ريز نمرات و تاييد و بعد ترجمهشون گرفته، تا آماده کردن پورتفوليو و نمونه کارها و رزومه و ….
ولي هيچ کدوم از اين کارا به پاي گرفتن Letter of Recommendation نرسيد!! بخشي که فکر مي کردم کم دردسرترين قسمت کار باشه. همونطور که ميدونين براي تحصيلات تکميلي دانشگاهها ، بايد سه تا به اصطلاح «توصيه نامه» داشته باشين. من هم 8-9 نفر رو انتخاب کردم و دلم خوش بود که عاقبت از ميون اينها ،3 تا انتخاب! مي کنم. مساله اينجاست که گرفتن اين نامه ها از اسفند 89 شروع شد و تا مرداد 90، يعني 5 ماه بعد، هنوز به انجام نرسيده!
غافل ازاين که اساتيد محترم ما بيش از اونچه که فکر ميکردم ناز دارند و بايد با تريلي نازشونو کشيد. تنها چيزي که خوابشو هم نميديدم اين بود که بعد از 6 ماه دوندگي و تعطيل کردن کار و زندگي و کلي بدبختي کشيدن و استرس، عاقبت به خاطر دو تا امضا به deadline نرسم و يک سال و خردهاي از زندگي عقب بيفتم.
دوستان در جريان هستن حتما که اصولا اين جور نامهها و کلا نامهنگاري رسمي در زبان انگليسي اصول مشخص و خاصي داره که بايد ازشون پيروي کرد. حالا اينکه اساتيد محترم کشور ما از اين اصول خوششون نميآد، داستان ديگهاي داره. نامهها بايد به صورت onlineفرستاده بشه.
يکي از اساتيد معروف و شناخته شده سينما، کلا با اينترنت کاري ندارن و ميگن ميل هم ندارن. بنابراين ناچارا حذف ميشن.
ديگري کلا ازقيافه بنده خوشش نميآد. بعد از اين درخواست دائم reject ام مي کنه.
آقاي استاد ديگه منو ميشناسه، کلي معرف هم دارم، ولي چون «دردانشکده سينما تاترشاگرد ايشون نبودهام» نميتونه نامهمو امضا کنه. دانشگاهي که خودم توش درس دادهام؟
استاد بعدي از هيات علمي دانشگاه تهران-که کلي توصيه شدهان- بعد از مدتها ميل و sms زدن، بالاخره افتخار زيارت ميدن و در نيم ساعتي که فرصت دادهان، فقط ميگن که کلا بيخيال شم چون احتمال قبوليام 1% ه، سنم بالاست و رزومه کاري قابل توجهي ندارم، و اصلا چرا ميخوام برم؟!؟
يک نفر ديگه که بسيار هم بهش ارادت داري، به شدت قول کمک و همکاري مي ده، و بعد به همون شدت ناپديد ميشه و صدها کيلومتر عذر و دليل براي به فردا و پس فردا انداختن يک جلسه 40 دقيقهاي ميآره. اينقدر که 4 ماه درانتظار رسيدن اين جلسه ناممکن تلف ميشه.( و هنوز اندر کف دليل اين کار ميموني).
همه اينها به کنار، رفتار اساتيد محترم اينقدر در اين مدت جالب بود و عکس العملهايي که ديدهام که بايد کتابي در موردش نوشت؛ با چنين عنواني: « چطور دانشجو را آزار دهيم » يا « 101 شيوه کوچکتر آزاري » يا : « چگونه ياد گرفتم از موقعيت و سن خود سواستفاده کرده وبه دانشجوي بيدفاع توهين کنم » .
تصورکنيد، بعد از مدتها پيگيري موفق به ديدار استاد پيشکسوتي ميشين که مدت ها بوده آرزوي ديدار و صحبت با ايشونو داشتهاين. خب ، بنابر توصيه يکي ديگه از اساتيد که واسطه شما شدهان ، پيشنويسي تهيه کردهاين که وقت ايشون گرفته نشه.( با توجه به همون اصول کذايي که اشاره شد از منابع معتبر). شب ميلي براي شما ميزنن انباشته از توهين و تمسخر، که مضمون کلياش اينه : که من اينو امضا نمي کنم، چون ترجيح ميدم Honest و truthful باشم!! ايشون بخشي از نامه را که از نوشتن 7 جلد کتاب صحبت شده بوده highlight هم نمودهان. در مورد فيلمهايي هم که ذکر شده بوده کار کردهام ، گفتهان همه رو بيار دفتر ببينم! هيچ فکرشو هم نمي کردم آخر عمري توهين و افترا به يک تنها چيزي که هيچ وقت در زندگي متهم نشده بودم ، ببينم… دروغ گويي!. نميدونم چه مي شه گفت، آيا به نظر شما گرفتن يک عدد امضا ارزش رفتن زير بار اين همه تحقير و توهينو داره؟
يک مشکل بزرگان و پيشکسوتان ما شايد اين باشه که نميخوان قبول کنن هر آدمي، هر چقدر کوچيک، براي خودش انسانه و شخصيت داره و بالاي قله ايستادن و به بقيه خنديدن و نگاه حقارت بار انداختن، اين حقيقتو عوض نميکنه. حتي بعضي اصلا نميخوان اين حقيقتو قبول کنن که سالهاست متوقف شده و در ورطه تکرار افتادهان. منتهي بايد باهاشون مثل يک شي مقدس رفتار بشه.
و از همه مهمتر، مختارن هرچور توهين و رفتار بدي رو که دلشون مي خواد با بقيه و بخصوص دانشجوها و آمهايي که ازشون کوچکترن،داشته باشن. حتي اينکه بهشون زنگ بزني و 2 دقيقه تموم يک بند سر آدم هوار! بکشن! چه کسي به يک استاد! چنين مجوزي داده؟ آيا صرف گرفتن يک همچين لقب، و مسن تر بودن، برابر با اخذ جواز توهينه؟؟
اگر «استاد» و پيشکسوت شدن همچيچين چيزيه، شخصا ترجيح ميدم در همين سن بميرم.
دلم بيشتر از 1 سال عقب افتادن ، براي زحمت و استرسي که توي اين 6 ماه کشيدم ميسوزه. زماني که حتي با دست شکسته و در گچ، يک دستي دائم در حال نامه تايپ کردن و خواهش و التماس از «اساتيد» بودم.