يك روز داغ ديگه. اينقدر داغ كه حتي كلاغها و گربهها هم غيب شدهان. حتي هوا هم خوابش برده.
چقدر تو بچگي دلم خوش بود به رسيدن تابستون. براش لحظهشماري ميكردم. دلم خوش بود به تموم شدن امتحانهاي خودمون و مادرم، فرار از شهر و پناه بردن به باغچه و استخر قديمي و درختهاي آشنا. حتي برام مهم نبود دور بودن از كلاسهاي تابستوني ، و دوستاي مدرسه.
دلم خوش بود به پرسه زدن لابلاي درختها و بالا رفتن و سقوط كردن ازشون، شكار حشرات و قورباغه و گِل بازي، خوندن چند صدباره كتابهاي محدود خودم و دستبرد يواشكي به كتابهاي خواهرم،خدا خدا كردن كه برق نره براي تماشا كردن ١ ساعت برنامه كودك در روز؛ جزغاله شدن و پوست انداختن زير آفتاب بدون كرم ضد آفتاب و فرار از دست مادرمون كه نميگذاشت بريم توي حياط، تا امروز بهخاطر كك و مكها كلي حرص بخورم.
حالا همين تابستون عزيز تبديل به چي شده؟ در غل و زنجير بودن بيشتر، اضطراب بيشتر. نگراني بيشتر . هر روز كه ميخوام براي كاري برم بيرون، بايد با چشمهاي نگران و پر از دلهره مادرم كه تا دم در دنبالم ميآد روبرو بشم. وحشت و اضطرابي كه هرروز موقع بيرون رفتنم داره و ميدونم كه تا برسم خونه ساعت ها رو ميشمره. انگار كه هر روز منتظره برنگردم! كلي سفارش ميكنه: تو روخدا مراقب باش، اينو نپوش، اينو سرنكن، حرفي نزن… انگار مجرم فراري از زنداني و تحت تعقيب هستم.
طفلك بيشتر از تمام خطرات موجود جهان ، از نيروي ا.ن.ت.ظ.ا.م.ي ميترسه. از رفتن و ناپديد شدن من.نميدونم جاي ديگهاي هم توي دنيا هست كه مادرهاش، به جاي ترس از دزد و جيببر و آدمكش و…، از پليس واهمه داشته باشن؟! هر دو ساعت يكبار هم زنگ ميزنه ببينه زندهام!
استخرهاي سرپوشيده خفقان آوري كه گهگاه با پول خون ميريم، ديگه هيچي از نشاط و كيف اون وقتها رو نداره. بخار كلر و نبود اكسيژن آدمو از شنا كردن پشيمون مي كنه…. امسال هم که ديکه با وجود اتفاقات جالب! گروهي، جرات رفتن به استخر رو هم نداريم!
گاهي اوقات توي مترو و خيابون در حالي که در حال عرق ريختن و خفه شدنيم، به دختر کوچولوهاي يکي دوساله بغل مادراشون حسوديم ميشه که تنها موجودات مونث عاقل جمع به حساب ميآن، چون مناسب تابستون لباس پوشيدهان! اگر ميدونستم با بزرگ شدن تبديل به يک جاني بالقوه ميشم و همه جور حق انساني ازم گرفته ميشه، اصلا بزرگ نميشدم! اي کاش همون سنت اعراب رو در مورد دخترامون به جا ميآورديم و به يک زنده به گوري تدريجي 30-40 ساله محکومشون نميکرديم…
تابستون….کجايي؟ چرا ديگه نميتونم حست کنم…؟؟