انصافا بعضی روزهای یک انیماتور اینقدر جالب و انتزاعی می گذره که مرورش برای خودش توهمزاست! بد ندیدم یک روزش رو نمونه اینجا بگذارم بقیه هم متوهم بشن….
یکی از روزهای ماه اول پاییز، ساعت 7 صبح
با انگشتهای منجمد سخت مشغول آخرین اصلاحات کار روتوسکپي برای فرستادن و تایید نهایی هستم و دعا میکنم دل صاحبخونه عزیز به رحم بیاد و بالاخره رضایت بده شوفاژ رو روشن کنن؛ چون با این وضعیت تا یکی دو روز دیگه احتمالا از شدت بخار نفس چیزی نمیتونم ببینم. و سعی می کنم به مسایل بی ربط و اهمیتی مثل قرضی که موعدش گذشته،پذيرش دانشگاه و کارهای مربوط بهش، قبضهای پرداخت نشده تلفن و موبایل، تکمیل نقاشی اتاق و صد البته این که روتوسکپی باید این هفته به خاطر یک مشت ریال براي هزینه پذیرش تموم بشه چون سوپروایزر عزیز دوماه گذشته وقت و حوصله نداشته پلانها رو چک کنه و یک هو همه رو می خواد؛ فکر نکنم… .تمرکز کن…تمرکز…
12:30
خب، خداروشکر، 90 % پلان ها چک شده. برای تکمیل شاهکار هنری نقاش محترم می دوم بالا . جاهای خالي دیوار رنگ می شن و لبه های کاغذ دیواری رو دوباره می چسبونم…..خب نمی شد شاگردها رو آورد توی اتاقی که وحشت کنن، باید به سرووضعش ميرسيدم تا دوباره حالت کلاس پیدا کنه.بدبختانه اگر الآن کارو تموم نکنم هم دیگه درست نمی شه.
1:30
دوباره با سروضع نیمه رنگی و نیمه چسبی برگشتهام پشت مانیتور.البته به سختی، چون در راند دوم کار از چهارپایه پرت شدهام پایین و به وضع معجزه آسایی زنده و یک پارچه هستم. از همه مهمتر این که انگشتها هنوز کار می|کنن! خوبه!
2:30
رایتر بازی درآورده و برای اولین بار ميبینم که سه تا سيدي رو می سوزونه تا عاقبت رایت کنه . احتمالا متوجه شده چقدر عجله دارم…. دوباره رو سي دي چک می کنم؛زنگ می زنم پیک ته کوچه و تاکید می کنم عجله دارم .برای همین هم 45 دقیقه می گذره و خبری نمی شه.بازم تماس مي گیرم و پیگیر می شم، ظاهرا فرستاده ان! توی این مدت در به در دنبال بلوزی میگردم که یک ساعت پیش رنگی درآوردهام و به طرز غریبی ناپدید شده-آدرس و شماره تلفن سوپروایزر محترم توی جیب اونه.ظاهرا مریخیها اون و پیک موتوری رو باهم دزدیدهان.مثل جن زدهها همه جا رو میگردم و در حال دویدن با مادر گرامی روبرو میشم، ناامیدانه از پیراهن سبزرنگ می پرسم. نگاه سرزنش باری تحویلم می ده: «چرا، انداخته بودی کف اتاقت! کی می خوای آدم شی؟»
توی سرزنان میدوم زیرزمین- کاغذ فقيد به همراه چند یادداشت و تلفن مهم دیگه توی ماشین لباسشویی به کرهای کاغذ به اندازه فندق تبدیل شدهان و طبعا از آدرس هم اثری نیست. برای تکمیل صحنه، پیک محترم همین موقع به شدت و با پشتکار زنگ درو میزنه.از این که چطوری و با چه تمهیداتی مشکلو راست و ریس می کنم ، می گذریم.
12:30
پشت مانیتور مشغول تصحیحم.سوپروایزر چند ساعت پيش تماس گرفت، شاکی: سيدي باز نشده. یکهو در آروم باز می شه: پدرجان هستند با نگاهی به شدت درهم روی چهرهای گرفته. «بفرمایید؟؟» قدری مکث می کنه، از زیر ابروهای درهم نگاهي تحویلم می ده. نفس سنگینی بیرون میده و با تمانینه میآد جلو، چیزی می اندازه روی میز: «این چیه؟؟؟»
با چشمهای خون گرفته خستهای که به زور میبینن، سعی میکنم هویت چیزی رو که پدرجان آورده کشف کنم: شبیه یک کيسه کاغذي کوچک مچاله و رنگ و رو رفته به نظر میرسه. با قیافه ای سراپا علامت سوال می پرسم از کجا اومده؟ ظاهرا از کف اتاق بنده که برای نقاشی کن فیکون شده. عاقبت متوجه میشم یک بسته کوچیک
ه، ازهمون رطوبتگيرهايي که توي بستهبندي همه چيز از کفش گرفته تا آدمس هست، ونوشتههاي روش تقريبا پاک شده. silica gel
توضیح میدم. در سکوت بالای سر من ایستاده و خیره شده. یه مدت سکوت می کنه و بعد میگه: « من میدونم چیه، شیشه ست!!!» و بعد از یک مکث سینمایی 30 ثانیه ای به همراه سر تکون دادن، میچرخه و میره بیرون. فکرمیکنم حالا چشمهام به اندازه بشقاب غذاخوری شده باشن. کلا چنان مبهوت این نتیجه گیری بینظیر هستم که براي جلوگيري از خنده الکتريکي ، مبهوت ادامه کار تا صبح رو انتخاب میکنم.سعی میکنم به دادگاه خونگی فردا فکر نکنم!
به هر حال فردا روز دیگهایه….
يک روز درگير…
اکتبر 27, 2011 بدست farnazkh
یکی از قوانین مورفی میگه: هرگز نزار کامپیوتر بفهمه عجله داری.
در مورد بقیهٔ چیزایی که گفتی هنوز تجربهای ندارم.
قبول دارم!