خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

سن ايچ و ديگر هيچ

امسال هم مثل هميشه محل « استراحتگاه » خيلي کوچولو و مختصر بود و بازم مثل سال‌هاي قبل، دوستان « سن ايچ » بخش زيادي از اين فضا رو براي خودشون اختصاصي کرده بودن. هيچ نفهميدم چه جوره که اين کارو مي کنن و جالب تر اينکه هيچ وقت نديدم به کسي هم توي نمايشگاه سن‌ايچ بدن! ديدن جمعيتي که وسط ظهر توي ذل گرما بيرون اين چادر بدون جاي نشستن و استراحت ايستاده بودن و اين دو سه نفر همه نيمکت ها رو اشغال کرده و وسايل‌ بي مصرف‌شون رو گذاشته بودن، واقعا ديدني بود. به هر کسي هم که نزديک اين محل مي‌شد و احيانا جرات مي‌کرد يک لحظه بنشينه، به شدت پرخاش مي‌کردن.

  

توي اين غرفه سر بچه ها تاج مي گذاشتن! نمي‌دونم چرا براي بچه‌ها اينقدر جذاب بود؟؟ چه طوري صف کشيده بودن و بالا پايين مي‌پريدن و ذوق مي کردن…اين وسط يک عده هم غمگينانه به ميله‌هاي دور غرفه آويزون شده بودن با حسرت زل زده بودن به بچه هاي تاجدار. چون هرکسي تاج مي خواست ، مي‌گفتن « اول بايد خريد کنين ». خيلي از پدرو مادرها هم که کلي کيسه کتاب دستشون بود،منصرف مي‌شدن و بچه‌ها رو کشون کشون و گريه کنان با خودشون مي‌بردن.

تو اين فکر بودم نمي‌شد  به جاي اين‌همه تبليغات رنگ و وارنگ بي مصرفي که دست مردم مي دادن ،روي زمين مي‌ريخت و همه جا رو فرش کرده بود، همين‌ها رو روي به اصطلاح « تاج »هاي مقوايي چاپ مي کردن . به نفع خودشون بود، خيلي بهتر خونده مي‌شد. هزينه اضافه‌اي هم نداشت.

دنياي بد مادي‌اي شده، نه؟؟

بازم مرکز گسترش….

مسولين محترم مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي از چند هفته قبل به من اعلام کرده بودن که براي نمايشگاه غرفه گرفته‌ان . حالا اين حرف که درست نبود هيچ، بازهم کوتاه نيومدن و تلفني بهم خبر رسوندن که مشکل تشابه اسمي پيش اومده و اشتباها اسم « انتشارات مثلث » بالاي غرفه خورده. ما هم شکر خورديم و اين خبر رو اعلام کرديم. متاشفانه بعدا خبر رسيد که اين هم صحت نداره، و عملا براساس search رايانه اي اطلاعات مستقر در نمايشگاه و جستجوي فراوان دوستان ، هيچ اثري از فرهنگ جامع انيميشن ثبت نشده. نميدونم اين مساله رو جز به بي در و پيکر بودن اين مرکز محترم-حداقل به عنوان ناشر- به چه چيزي بايد نسبت داد. در حالي‌ که  ناشر دولتي ديگه- سوره مهر- طبق وعده و قول خودش، هر دو عنوان کتاب انيميشن رو به نمايشگاه رسوند و به شيوه مناسبي عرضه کرد که اتفاقا خيلي هم مورد استقبال قرار گرفت. فقط متاسفم، همين.

بارون مي‌آد چرچر

يکي از تنها غرفه‌هايي که چندتا خانوم خوش اخلاق توش بودن، غرفه کانون بود. نمي دونم به اين خاطر بود، يا صداي « بارون مي‌آد چرچر» که پخش مي‌شد و بچه‌ها که مبهوت ايستاده و به مانيتورها خيره شده بودن. ديدن استقبال از انيميشن ملي! مي‌چسبه. فکر کنم بيشترين چيزي که مي خريدن DVD اين کار بود تا کتاب! بايد به خانم جواهريان تبريک گفت. حيف که اکثر کتاب‌ها همون‌هايي هستن که خود من باهاشون بزرگ شده‌ام(حداقل بهترين‌ها). دنبال عنوان جديد جالب گشتم و چيزي نيافتم.

غرفه  انجمن حمايت از حقوق کودک « مقنعه » مي‌فروخت. مي‌شه يک نفر ربطش رو براي من بگه؟؟

روز آخر

توي صف طويلي توي غرفه کودک و نوجوان هستم و کارتم هم جواب نمي‌ده. خانم خسته و کلافه بهم مي‌پره: «خانوم، موجودي کارتت کافي نيست »! بقيه يک جوري بهت خيره ميشن انگار آدم کشته باشي. هرچي هم توضيح مي دم امروز صبح ازش پول برداشتم و يک بار ديگه امتحان کنه، کوتاه نمي‌آد. کتاب‌هاي توي کيسه رفته رو مي‌گذارم دستش بمونه که برم از عابر بانک سيار پول بگيرم. توي اين گيرودار،مي‌شنوم پهلوي صندوق بغلي، خانم جووني مدتيه ايستاده و فروشنده چندتا کتاب باريک براش بارکد مي‌زنه.« 25 تومن ميشه ».  خانمه يواش ، با صدايي که فقط من مي‌شنوم مي‌گه « اگه ممکنه يکي‌شو کم کن ». ظاهرا يکي، دوتا، سه تايي رو برمي داره که به بودجه شون برسه. يکهو از کنار پام صداي هق هق خفه‌اي مي‌شنوم. دختربچه که اينقدر کوچيکه به زور ديده ميشه و فقط لباس رنگ وارنگش ديده ميشه اشتباهي لباس منو به جاي مانتوي مامانش گرفته مي‌کشه. « مامان، توروخخخدا..! » حالم گرفته ميشه. مي‌آم بيرون مي‌شينم. از خير رفتن پول گرفتن مي‌گذرم، مي‌رم سمت مترو.

دلم مي خواست نمايشگاه امسال‌ با تصاوير قشنگ تري توي ذهنم، تموم بشه.

 

جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي به روايت تصوير و چند جمله به يادماندني!

 خانم بچه به دست مي‌پرسه: « خانوم، اين نمايشگاه بازياي يارانه‌اي همينجاست » ؟

 

  اين آقا با لباس گاندو مي‌ره وسط جمع دختر بچه‌هاي دبستاني. يکي از بچه‌ها جيغ مي کشه:« به من دست نزن، نامحرمي »!!

 هواي تقريبا آفتابي در عرض کمتر از يک دقيقه تبديل مي‌شه به توفان حسابي. مثل هميشه برخورد مردم و مسولين! با همچين چيزي بي نظيره. کلا مردم عزيز ما استاد بحران سازي هستن. وسط اين صحراي محشر، يکي به اين کاراکتر داد مي زنه: « سرتو بگير باد نبره »!!

…و البته اينکه در محلي که همه از 6-60 ساله مشغول عکس و فيلم گرفتن با گوشي‌هاي مدرن‌شون هستن، يکي از مسولين محترم حراست روزي 5 بار يقه منو(با کارت ستاد اجرايي به گردنم) مي گيره با تهديد کننده ترين لحن ممکن مي‌پرسه:« خانوم، شما مجوز داري عکس مي‌گيري » ؟!؟

 

به موقع از دست بچه‌ها نجاتش دادن، وگرنه کشته بودنش!

 

با وجود انواع بازي‌هاي عجيب و غريب روي صفحه‌هاي بزرگ، هنوزهم وررفتن با سيستم‌هاي کوچکتر و دستي براي بعضي‌ها جذاب بود.

 اين جماعتي که مي‌بينين اين طور مجذوبانه محو بازي‌ها نشدن، صحنه‌هاي جذاب و ديدني دويدن و فرار ملت از طوفان رو تماشا مي‌کنن!

همين‌جا هم چند دقيقه‌اي که حراستي‌ها درها رو بستن مردم وارد محوطه نشن، داشت کلي دعوا راه مي‌افتاد. خوشبختانه زود تونستيم در بريم و شاهد ردوبدل شدن کلمات زيباتر و احيانا زدوخورد نباشيم.

اين آقا دو سه ساعتي نشسته و مشغول بازي با آتاري بود. گمانم حال وهوا و دکور نوستالژيک غرفه بدجوري گرفته بودتش.

 

 

 

 

 

 

 

این هم قهرمانان  بازی های ایرانی!

تصور کنيد:

طبق گفته مخابرات محترم، يکي از خطوط تلفن منزل ما فيبر نوري و ديگري PCM مي‌باشد= براي هيچ کدوم امکان استفاده از ADSL وجود نداره. مي‌فرمايند: شايد 3-4 سال بعد نوبت به درخواست شما برسه و کابل هاتون عوض بشن.

تمايس با ايرانسل و مبين نت براي وايمکس: شما تحت پوشش ما نيستين.

استفاده از Dial-up هم به علت PCM‌ بودن سيم‌ها ، به سختي فراوون و با 3/1 سرعت همه جا انجام مي‌شه!

همه چي آرووومه!!! من چقدر….

متاسفانه WordPress همچنان فيلتره و واقعا نمي‌دونم بايد چه کنم. کلا وبلاگ‌و منتقل کنم؟ نتيجه اين مي شه که يادداشت ها بيات مي‌شن و مجبورم آخر ماه همه رو باهم بگذارم. از پيشنهادات استقبال مي شود.

يک سوال: به نظر شما در مدت سه سال چه کارهايي مي‌شه انجام داد؟ حداقل در عرصه انيميشن؟ داشتم فکر مي کردم توي اين مدت، چندتا انيميشن بلند در دنيا ساخته شده. چه جشنواره‌هايي برگزار شده؟ چندنفر دانشجوي انيميشن(توي کشور خودمون) فارغ‌التحصيل شده‌ان؟

خب، اين مدت ظاهرا براي چاپ سه عدد کتاب انيميشني کافي نبوده. سه تا کتابي که قرارداد چاپ‌شون در بهمن و اسفند 86 با انتشارات پيلبان بسته شده بود، و به دليلي که دقيقا براي من روشن نيست، از انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنري سر درآورد.خلاصه مطلب اين‌که بعد از مطلع شدن از محل انتشار، ،2-3 ماه خير بنده صرف پيگيري چاپ اين‌ها شد که داستان بس مفصلي داره و ترجيح مي‌دم بمونه. نتيجه اين‌که بعد از جلسات توجيهي و توضيحي  فراوون براي مسوولين محترم انتشارات مربوطه درباره جشنواره پويانمايي و اهميت ارايه کتاب در چنين رويدادي که دوسال يک بار هم هست، بالاخره 1 نمونه! از دو تا کتاب‌ بازيگري براي انيماتورها و همه چيز درباره انيميشن چاپ شد و در غرفه حوزه هنري در جشنواره پويانمايي امسال گذاشته شد. منهم انتظار داشتم کتابها رو توي غرفه پيلبان ببينم، سوال‌هاي سخت نپرسين.

خلاصه اين‌که اين دوتا کتاب،بااين‌که سه سالي خاک خورده‌ان و يک کم از تازگي‌شون کم شده، هنوز کتاب‌هاي خيلي خوب و مفيدي هستن.(و به خاطر اينکه کار خودم هست اينو نمي‌گم).

بازيگري براي انيماتورها ترجمه کتاب Acting for Animators  ، نوشته Ed Hooks . کتاب منحصربه‌فرد و بسيار مفيدي که خوندنش‌و به همه کسايي که به نحوي علاقمند انيميشن و بخصوص  character animation هستن قويا توصيه مي‌کنم.يکي از تنها منابع در اين زمينه براي به‌کارگيري شيوه‌هاي بازيگري در متحرک‌سازي.چندماه پيش از طرف حوزه هنري درباره کتاب مصاحبه‌اي با اينجانب انجام شد که نمي‌دونم سرنوشتش چي شد  و روي سايت گذاشته شد يا نه.ولي توي اون مصاحبه مفصل درباره اين اثر توضيح داده‌ام. اد هوکس نويسنده، اولين کسي‌ه که به‌طور خاص براي انيماتورهاي پيکسار بازيگري تدريس کرده.

اصول و متدهاي اين کتاب چند ترم توسط خانم معتکف در دانشکده سينما تاتر دانشگاه هنر براي درس بازيگري دانشجوهاي ارشد انيميشن تدريس شد، که به گفته خود بچه‌ها خيلي پربار بوده. (متاسفانه اين واحد درسي از پارسال حذف شده!!) .يکي از همين دانشجوها، آقاي باقر بهرام کتاب رو براي پايان نامه‌اش انتخاب کرد و نتيجه‌اش همکاري ما دو نفر براي کتابي بود که مي‌بينين. اگرچند سال پيش که درس مي‌خوندم اين کتاب‌و مي‌ديدم، الان نتيجه کارم خيلي فرق مي‌کرد!

همه چيز درباره انيميشن ‌هم کار مشترکي هست با خانم مريم شکولي نيا. ترجمه‌اي از کتاب  Animation: The whole story نوشته Howard Beckerman   . کتاب جامع و مفيدي که واقعا همه چيز درباره انيميشن توش پيدا مي شه: از تاريخچه مفصل و جامع گرفته تا مطالب مهمي درباره طراحي کاراکتر و فضا و استوري‌برد و … . يکي از کتاب‌هايي که هر علاقمند يا دانشجوي انيميشني بايد توي کتابخونه‌اش داشته باشه.

 

 و اما، جلد دوم فرهنگ جامع!

خب، اين کتاب‌و که احتمالا خيلي از بچه‌ها ديده‌ان. جلد اول هم‌زمان با پويانمايي 87 چاپ شد که حروف A-F رو در بر مي‌گرفت و جلد دوم، با فاصله خيلي کوچولوي دو ساله، امسال. شامل حروف  F-Z. حرف زيادي درباره اين کتاب ندارم، به جز اينکه 4-5 سالي وقت صرف تاليفش شده و قرار بود در آخر يک سري به صورت يک جلدي چاپ بشه…که خب اين کارو نکردن. بگذريم که به خاطر تشکر از گرافيست جلد دوم،و چند کلمه اول مقدمه، کم مونده بود اصلا جلد دومو چاپ نکنن! دوستان عزيزي که دوسال پيش جلد اول‌و خريدن…من عوض مرکز گسترش بابت يک کتاب نصفه ازشون عذرخواهي مي‌کنم. مي‌تونين بقيه کتابتون رو از سايت مرکز به صورت اينترنتي بخرين.  به هر‌حال، اين‌جا ايرانه و customer is always wrong!

همين جا اعلام مي‌کنم: همه دوستان عزيزي که در تاليف و آماده‌سازي کتاب کمک کردين، بسيار بسيار متشکر و سپاس‌گزارم. توروبخدا از اينکه توي مقدمه اسمتون رو نياورده‌ام و يا کتاب رو بهتون تقديم نکرده‌ام ناراحت نشين و منو نزنين! باورکنين هيچ قصد و غرضي نبوده، متاسفانه عادت به اين تشريفات ندارم. بذارين به حساب دهاتي بودنم. قهر نکنين. ممنون.

ضمنا…خبر خوب براي همه کساني که صبر و حوصله کردن و طبق خواهش و توصيه‌اي که سال گذشته داشتم ، نسخه درب و داغون  و تقلبي  Survival Kitريچارد ويليامز (چاپ فارابي) رو نخريدن- بالاخره وعده‌اي که داده بودم در حال عملي شدنه و به زودي خبرهاي خوشي در اين مورد خواهد رسيد…

 

 

این مثلا قرار بود چیزی بشه تو مایه‌های  توتورو… و متاسفانه عمرش به یک روز هم نرسید و آب شد…

روز دوم سال‌ه، خسته و کسل و بي‌حوصله. از نمام کارهايي که بايد و مي‌خواستم انجام بدم و با اين دست نمي‌شه. خونه موندن براي من هيچ استراحتي نيست….تمام روز صرف شده به نشستن توي اتاق و خيره شدن به بيرون. جرات رفتن پايين روهم به‌خاطر روبرو شدن با سيل صداهاي مزخرف سريال‌هاي مهوع و موسيخي‌هاي ناهنجار تلويزيون ندارم.

بعد غروب يک سر پياده روي مي‌کنم تا جايي که با اين وضع ميشه رفت. ياد اين دکه روزنامه فروشي جديد نبودم؛ توي اين محله برهوت که تا تجريش دکه ديگه نداريم. يکهو يادم مي‌افته هفته پيش همه، از دوستان و اساتيد ترجمه گرفته تا دخترخاله خوش‌ذوق دبيرستاني‌ام توصيه کرده‌ان: همشهري داستان رو بگير. اتفاقا دارن. مي‌گيرم و مي‌آم خونه. بازش که ميکنم، با خوندن اولين سطرهاي مقاله سردبير،حالم عوض مي‌شه.

چه حس آشنايي در بر داشت. بعد از مدت‌ها با تک تک کلمات يک متن همراهي کردم.بعد از مدت‌ها، اين بهترين متني بود که مي‌خوندم..

نوشتن.آفرينش…. لحظه خلق کردن.چندوقت بود به فکرش نيفتاده بودم؟ُ از کي از اين لحظه‌ها محروم شدم؟

دلم نمي‌آد چيزي از متن نقل قول کنم ، ترجيح مي‌دم خودتون بخونين.

فقط  همين جمله.«…و طعم دل سپردن را کسي در زندگي از ياد نمي‌برد».

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.